می خوام ادامه داستانو بنويسم. از اين به بعد اسم دخترو الناز و پسرو آيدين می ذارم.
پشيمون از حرفايی که زده بود تصميمی گرفت و به خودش قول داد که به اون عمل کنه. تصميم گرفت که از خونه بره. ولی نه به اون فرار نميگن اواز مشکلات فرار نکرد، به جنگ با اونا رفت. يه دوست داشت که می تونست واسش پاسپرت بگيره. آخه اون به خاطر اين که سربازی نرفته بود نمی تونست از کشور خارج بشه. رفت سراغه دوستش و به اون گفت. اونم قبول کرد و گفت يه خورده خرج داره. با هر دردسری که شد پولو آماده کرد. و قرار بود که تا سه هفته ديگه همه کارا درست بشه و اونم بره ترکيه و از اونجا هم بره يه کشور دور که دست هيچ کی بهش نرسه. ولی هنوز به هيچکس چيزی نگفته بود، از النازم خبری نداشت. کم کم داشت روز موعود فرا می رسيد می خواست به مادرش بگه. هر کاری کرد نتونست، ولی آخرش دل به دريا زد، گفت، همه چيز و گفت،ولی حرفاش تموم نشده بود که يهو مادرش غش کرد افتاد، ولی بايد ميفهميد. به پدرش هم گفت، وضع اونم بهتر از مادرش نبود. فقط يه نفر مونده بود. ولی به اون نتونست بگه. از مادرش خواست که اين کارو واسش بکنه، وقتی صدای گريه الناز و از پشت تلفن شنيد بر تصميمش مصمم تر شد. روز سفر رسيد، از پدر و مادرش خداحافظی کرد، با چشمايه خيس از خونه اومد بی رون، می خواست برای آخرين بار فقط خونه النازو ببينه تا به در خونشون رسيد قلپش تپيد درست مثل روزی که با الناز آشنا شده بود يه لحظه از تصميمی که گرفته بود پشيمون شد، ولی ياد قولی که به خودش داده بود افتاد،به خودش گفت:تو راه بر گشت نداری. رفت در خونه شون. يه برگه از کيفش در آورد و تو اون شعريو نوشت که با اون عاشق شد، با اون دوباره متولد شده بود،و می خواست با اون وداع کنه يا شايد بهتر بشه گفت بميره.
اشکايه يخيمو پاک کن درای قلبتو وا کن
صدای قلبمو بشنو من چه کردم با دل تو
کاشکی تو لحظه آخر عشقو تو نگام می خوندی
ديگه نمی تونست جلويه اشکاشو بگيره. اون کاغذو انداخت تو خونه و دور شد. بايد تا ترکيه زمينی ميرفت. سوار ماشين شد منتظر موند تا ماشين راه بيوفته، تو راه ياد روز ولنتاين افتاد با چه شور و شوقی می خواست تا با الناز ولنتاينو جشن بگيره ولی افسوس در اينجا کسی حق عاشق شدنو نداره سفرش خيلی طول کشيد، ديگه خيلی خسته شده بود. ماشين ايستاد. در ماشين باز شد يه نفر که اونم ريش داشت اومد تو ماشين. به سر نشين ها نگاه کرد به چند نفری گفت که بيان پايين تو اون چند نفر آيدين هم بود، يکی يکی پاسپرتارو چک کردن، تا به آيدين رسيد، قيافه اونا يه جوری بود که انگاری فهميده بودن. يه نفر با لباس نظامی اومد به آيدين نزديک شد. آيدين از قصد اون مطلع شد تا خواست دست بند بزنه، آيدين بی اختيار به اون حمله کرد و اون تا خواست به خودش بياد سريع اسلح اون مردو از جيبش بر داشت و رو پيشونيش گذاشت نمی دونست داره چی کار می کنه فقط می دونست ديگه راه بر گست نداره، در چند ثانيه همه جا پر شد از مامور، آيدين هم اونو بلند کرده بود و اسلحه رو گذاشته بود رويه سذش و فرياد می زد که کسی جلو نياد، يهو فهميد که پشتش هم پر از مامور، يکی از مامورا خواست به طرف اون تير اندازی کنه، آيدين هم خواست که خودشو رو زمين بندازه و تو همين موقع بود که اون ماموری که بدست آيدين گروگان بود از دستش فرار کرد و آيدين بود و يه اسلحه و عدهی زيادی مامور. همون موقع ياد گريه های الناز تو کلانتری افتاد، ديگه هيچی واسش اهميت نداشت، اسلحه رو گرفت طرف اونا ولی قصد شليک نداشت، همون موقع بود که صدای مهيبی رو شنيد و بعدش رو زمين افتاد، ولی بلند شد بازم همون صدا، اين دفعه تير به قلبش خورده بود، قلب عاشق و مجنونو اون گلوله ی فلزی شکافت.
