نویسنده : کیوان ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/۸/٢٤

سلام به همه دوستای عزیز ومهربونم

 

یه شبه سرد زمستونه، تنها وخسته برگشت خونه همه حرفارو باز داره مرور میکنه، حرفایی که دلشو له کرد، قلبشو شکست، حرفایی که باورش نمی شد از دهن کسی بشنوه که یه روزی همه زندگیش بود، ناخودآگاه فریادی کشید که همه خونه لرزید، با اون حالش رفت تو آشپزخونه شیشه مشروبشو آورد با دو تا لیوان، جفت لیوانارو پر کرد، لیوان خودشو خورد یهو چشمش افتاد به اون یکی لیوان که دست نخورده مونده، آروم زیر لبی به خودش گفت: هه یادت رفته دیگه تنهایی، اون یکی لیوانم خودش خورد، بازم یاد چند ساعت قبل افتاد یاد حرفایی که شنیده بود: (ببین ما دیگه نمی تونیم ادامه بدیم)... باز زیر  لب گفت : بعد 4 سال حالا یادت افتاد نمی تونیم.....

یه لیوان دیگه پر کرد و سریع خورد کم کم داشت داغ می شد سووییچ ماشین رو برداشت شیشه م ش ر و ب هم تو اون یکی دستش بود، رفت پایین سوار ماشین شد قبل از اینکه استارت بزنه شیشه رو گذاشت جلو دهنش همینطوری سر کشید دیگه همه بدنش داغ داغ بود به ماشین استارت زد و راه افتاد....

ضبط رو روشن کرد ابی می خوند.. کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری...... بی اختیار باز شیشه رو سر کشید... دیگه همه جا رو تار می دید.... تصمیم گرفت بره جاده، جایی که همه خاطراتش اونجا بود، نمی تونست درست ببینه همه چی تار بود سر گیجه هم بهش اضافه شده بود.... با صدای بلند داشت با آهنگ می خوند... دست رو موهات کی می کشه وقتی منو  نداری... بازم اون حرفای تلخو یادش افتاد ناخودآگاه یه قطره اشک از گوشه چشمش سر خورد...

همه شیشه رو خورده بود... همینطوری هم داشت به سرعتش اضافه می کرد...

ضبط هم داشت با صدای بلند می خوند... رسید به آهنگی که تمومه خاطره هاشو مثله یه فیلم جلو چشمش آورد ... دیگه اون قطره اشک به سیل گریه تبدیل شده بود...

با صدای بلند فریاد می زد... وقتی دلگیری و تنها غربت تمومه دنیا از دریچه ی قشنگه چشم روشنت می باره...

صدای جیغ ترمز...یه صدای مهیب ... آزیر آمبولانس... پارچه سفید.. همه چی تموم...