نویسنده : کیوان ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٧/۱٠/٢٧

سلام

سلام به همه دوستای عزیزم سلام به همه باوفاها سلام به همه اون کسایی که تو این همه مدت با اینکه نمی نوشتم بازم میومدن به وبلاگ و واسم نظر می دادن... همین چیزا باعث شد که دیگه نتونم ننویسم و بازم بیام... البته خوشحالم که بازم می تونم بنویسم... اینکه چرا ننوشتم و چرا یهو رفتم بهتره چیزی ازش نگم.....

 

تولد وبلاگم نزدیکه و داره یواش یواش میره تو شش سال... شش سال باهاش زندگی کردم ... شاید خیلی وقتا نمی نوشتم شاید کم می نوشتم... شش سال از شادیا از غصه ها از دلتنگی ها و .... از همه چی گفتم... امیدوارم با وجود دوستایه عزیز و خوبی مثله شما سالهایه سال بازم بنویسم......

بازم یه شبه دیگه شد مثله همه اون سالها می خوام از خودم بنویسم از حرفایه دل بگم... می خوام بگم امشب دلم هوایه جاده رو داره... دوست دارم برم جاده بارون بباره منم آهنگایه ابی رو بزارم و زیره لب همشونو بخونم ... یه گوشه  یه آتیش روشن کنم بشینم کنارش بهش نگاه کنم... مثله همون شبا...

آخر این پست هم می خوام از همه دوستانی که تو این چند وقت میومدن به وبلاگ سر می زدن تشکر کنم....