سلام
دوباره من, دوباره غم, دوباره تنهاییام همدمم شدن بازم یه شبه دیگه.... هنوز دارم می نویسم از اشکهای یخی... اشکهای یخی که هیچکی ندیدشون, غمهایی که همیشه زندونن, زندون تو تنهایی دل, زندون تو سکوت پرصدای تنهاییام که هیچکی نشنید....

یاد قدیما افتادم, یاد اون روزا, روزایی که هیچوقت بر نمیگردن روزایی که همشون زیبا بودن حتی غماشونوم قشنگ بود, نه مثله این روزا که بهترین روزاشون هم دلتنگی دارن....

بازم منم, بازم وبلاگ پیرم که این روزا همدمم شده... روزایی خاکستری, روزایی پر از هوای ابری...
روزایی که میرن و تنهام میذارن توی تنهاییام فقط من می مونم و من......

خستم از این روزا, از این تکرار,از این همه دلتنگیها, از این همه تنهاییها...

دلم تنگ شده برای خنده ها, دلم تنگ شده برای اشک شوق, دلم تنگ شده برای فریاد زدنها, دلم تنگ شده برای از عشق گفتنها, دلم تنگ شده برای قدیما, دلم تنگ شده برای اشکهای یخی, آه ای خدا دلم تنگه....
آخر این پستم بازم یه تیکه از آهنگ ابی می نویسم...
شب رفتن تو را دیدم ولی انگار در کابوس
فقط تصویری از تو بود تو را نشناختم افسوس
کسی هرگز به فکر ما نبود و نیست ای همدرد
برای مرگ این قصه کسی گریه نخواهد کرد
