در اين دنيا تک و تنها شدم من
گياهی در دل صحرا شدم من
چو مجنونی که از مردم گريزد
شتابان در پی ليلا شدم من
چه بی اثر می خندم
چه بی ثمر می گريم
به ناکامی چرا رسوا شدم من
چرا عاشق، چرا شيدا شدم من
من آن شيرين ادا را می شناسم
من آن دير آشنا را می شناسم
محبت بين ما، کار خدا بود
از اين جا من خدا را می شناسم
چه بی اثر می خندم
چه بی ثمر می گريم
به ناکامی چرا رسوا شدم من
چرا عاشق، چرا شيدا شدم من
می خوام ادامه داستانو بنويسم. از اين به بعد اسم دخترو الناز و پسرو آيدين می ذارم.
پشيمون از حرفايی که زده بود تصميمی گرفت و به خودش قول داد که به اون عمل کنه. تصميم گرفت که از خونه بره. ولی نه به اون فرار نميگن اواز مشکلات فرار نکرد، به جنگ با اونا رفت. يه دوست داشت که می تونست واسش پاسپرت بگيره. آخه اون به خاطر اين که سربازی نرفته بود نمی تونست از کشور خارج بشه. رفت سراغه دوستش و به اون گفت. اونم قبول کرد و گفت يه خورده خرج داره. با هر دردسری که شد پولو آماده کرد. و قرار بود که تا سه هفته ديگه همه کارا درست بشه و اونم بره ترکيه و از اونجا هم بره يه کشور دور که دست هيچ کی بهش نرسه. ولی هنوز به هيچکس چيزی نگفته بود، از النازم خبری نداشت. کم کم داشت روز موعود فرا می رسيد می خواست به مادرش بگه. هر کاری کرد نتونست، ولی آخرش دل به دريا زد، گفت، همه چيز و گفت،ولی حرفاش تموم نشده بود که يهو مادرش غش کرد افتاد، ولی بايد ميفهميد. به پدرش هم گفت، وضع اونم بهتر از مادرش نبود. فقط يه نفر مونده بود. ولی به اون نتونست بگه. از مادرش خواست که اين کارو واسش بکنه، وقتی صدای گريه الناز و از پشت تلفن شنيد بر تصميمش مصمم تر شد. روز سفر رسيد، از پدر و مادرش خداحافظی کرد، با چشمايه خيس از خونه اومد بی رون، می خواست برای آخرين بار فقط خونه النازو ببينه تا به در خونشون رسيد قلپش تپيد درست مثل روزی که با الناز آشنا شده بود يه لحظه از تصميمی که گرفته بود پشيمون شد، ولی ياد قولی که به خودش داده بود افتاد،به خودش گفت:تو راه بر گشت نداری. رفت در خونه شون. يه برگه از کيفش در آورد و تو اون شعريو نوشت که با اون عاشق شد، با اون دوباره متولد شده بود،و می خواست با اون وداع کنه يا شايد بهتر بشه گفت بميره.
اشکايه يخيمو پاک کن درای قلبتو وا کن
صدای قلبمو بشنو من چه کردم با دل تو
کاشکی تو لحظه آخر عشقو تو نگام می خوندی
ديگه نمی تونست جلويه اشکاشو بگيره. اون کاغذو انداخت تو خونه و دور شد. بايد تا ترکيه زمينی ميرفت. سوار ماشين شد منتظر موند تا ماشين راه بيوفته، تو راه ياد روز ولنتاين افتاد با چه شور و شوقی می خواست تا با الناز ولنتاينو جشن بگيره ولی افسوس در اينجا کسی حق عاشق شدنو نداره سفرش خيلی طول کشيد، ديگه خيلی خسته شده بود. ماشين ايستاد. در ماشين باز شد يه نفر که اونم ريش داشت اومد تو ماشين. به سر نشين ها نگاه کرد به چند نفری گفت که بيان پايين تو اون چند نفر آيدين هم بود، يکی يکی پاسپرتارو چک کردن، تا به آيدين رسيد، قيافه اونا يه جوری بود که انگاری فهميده بودن. يه نفر با لباس نظامی اومد به آيدين نزديک شد. آيدين از قصد اون مطلع شد تا خواست دست بند بزنه، آيدين بی اختيار به اون حمله کرد و اون تا خواست به خودش بياد سريع اسلح اون مردو از جيبش بر داشت و رو پيشونيش گذاشت نمی دونست داره چی کار می کنه فقط می دونست ديگه راه بر گست نداره، در چند ثانيه همه جا پر شد از مامور، آيدين هم اونو بلند کرده بود و اسلحه رو گذاشته بود رويه سذش و فرياد می زد که کسی جلو نياد، يهو فهميد که پشتش هم پر از مامور، يکی از مامورا خواست به طرف اون تير اندازی کنه، آيدين هم خواست که خودشو رو زمين بندازه و تو همين موقع بود که اون ماموری که بدست آيدين گروگان بود از دستش فرار کرد و آيدين بود و يه اسلحه و عدهی زيادی مامور. همون موقع ياد گريه های الناز تو کلانتری افتاد، ديگه هيچی واسش اهميت نداشت، اسلحه رو گرفت طرف اونا ولی قصد شليک نداشت، همون موقع بود که صدای مهيبی رو شنيد و بعدش رو زمين افتاد، ولی بلند شد بازم همون صدا، اين دفعه تير به قلبش خورده بود، قلب عاشق و مجنونو اون گلوله ی فلزی شکافت.
صبح شده بود. از شدت نور خورشید بیدار شد. عادت داشت صبح ها به چیزایی که می تونه خوشحالش کنه فکر کنه. یه کم که فکر کرد یادش اومد که اون روز ولنتاین و خوشحال شد، چیزی که بیشتر خوشحالش کرد این بود که می تونه عشقشو ببینه. ساعت ۱۰ بود. و با اون ساعت ۷ قرار داشت، هنوز وقت داشت تا اون موقع، از اتاق اومد بیرون رفت صبحانشو خورد و یه چند ساعتی خودشو مشغول کرد تا ساعت ۶، لباساشو پوشید و رفت. تو راه پیش خودش فکر می کرد که چی بهش بگه بهتر، اگه بگه ولنتاین مبارک خوبه یا بگه همیشه تو قلب منی یا بگه.......تو همین فکرا بود که دید رسیده. به اون طرف خیابون نگاه کرد، دیدش واسش دست تکون داد، اونم جواب داد، رفت اون طرف و سلام کرد، هدیه ای رو که خریده بود و بهش داد ولی تا خواست یه چیزی بهش بگه زبونش بند اومد، همه اون چیزایی که بهش فکر کرده بود که چی بگه، از یادش رفته بود، ولی بالاخره به قلبش رجوع کرد، اون چیزیو که قلبش بهش گفت اونم تکرار کرد، گفت:دوستت دارم. اونم خیلی خوشحال شد و گفت: بریم یه چیزی بخوریم، دو تایی قبول کردن و رفتن. در حلی که داشتن قدم می زدن یهو جلوی خودشون یه مرد قد بلند با ریش دیدن. هر دوتاشون از ترس رنگوروشن سفید شده بود، مرد اومد جلو پرسید: این خانوم با شما نسبتی دارن؟ اونم که از ترس داشت میمرد جواب داد: بله، دختر خالمه. مرد با یه اخم نگاش کرد گفت: بعدا معلوم میشه، فعلا برو تو ماشین و انداختش تو ماشین، یه زن با چادر که از زیر اون فقط بینیش پیدا بود اومد پایین و دختر هم سوار ماشین کرد. دو تایی تو ماشین داشتن از ترس می مردن، بعد از یه مدت به کلانتری رسیدن، اول پسره رو پیاده کردن و بردنش تو یه اتاق اونجا یه مرد بود شبیه همون اولی، و از پسر ادرس و شماره تلفن گرفت، پسرو بردن بیرون و انداختنش تو یه اتاق پر از آدمهایی که حتی دیدنشون حال آدمو به هم میزنه. بعد از یه مدت یه سرباز اومد و اسمشو خوند و گفت بیا بیرون، اونم رفت، بازم همون اتاق اولی، ولی این دفعه خالی نبود، پدر و مادرش و همین طور پدر و مادر اون. وقتی اومد داخل پدرش با یه غضب نگاش کرد، اونم سرشو به خاطر کاری که اونا بهش می گن جرم پایین انداخت.بعد از تعهد آزادشون کردن. وقتی رسید خونه تازه غر زدن ها شروع شده بود، پدر می گفت: آبرومو بردی، مگه ما جوون نبودیم......مادر می گفت: صد دففعه بهت گفتم بشین سر درست، چند بار بهت گفتم دنبال این کارا نرو.......... دیگه طاقت نیاورد: با صدای بلند فریاد زد: چیه؟ مگه عاشق شدن جرمه؟ رفتش تو اتاق، درو محکم بست، رفت سراغ تلفن شمارشونو گرفت، خودش گوشیو بر داشت، صداش خیلی گرفته بود، بعدش بهش گفت: می خوام ببینمت، ولی اون گفت: نمی تونه، پدر و مادرش بهش اجازه نمی دن. اونم که همه چیزو تموم شده می دید، بهش گفت: باشه اشکال نداره، من به خاطر تو از همه چیزم گذشتم ولی تو حتی حاظر نیستی از خونه بیای بیرون، اصلا همون بهتر که این موضوع پیش اومد تونستم بشناسمت. دختر گفت: به خدا... تا اینو گفت زد تو حرفش گفت: بس کن نمی خوام صداتو بشنوم، فراموشم کن، خدا حافظ برای همیشه. گوشیو قطع کرد، سرشو کرد زیر پتو و با صدای بلند گریه کرد. بعد از اون یه تصمیم گرفت، تصمیمی که آیندشو تغییر داد
ادامه دارد.....
من عاشق تو هستم، تو رو می پرستم
يه عمر عاشقانه به انتظار نشستم
تو ماه آسمونی، فرشته ی زمينی
برای قلب خستم پناه آخرينی
بی تو گل وا نمی شه، دردم دوا نمی شه
دلم تا دنيا دنياست، از تو جدا نمی شه
عاشقم من، دنيای من تويی تو
عاشقم من، رويای من تويی تو
خدا کنه هميشه که يار من تو باشی
به هر کجا که هستم کنار من تو باشی
خدا خودش می دونه، بی تو ميشم ديوونه
بيا که بی تو ای گل، بهار من خزونه
بی تو گل وا نمی شه، دردم دوا نميشه
دلم تا دنيا دنياست، از تو جدا نميشه
عاشقم، من دنيای من تويی تو
عا شقم من، رويای من تويی تو
اميدوارم كه از اين يكی هم خوشتون بياد
وقتی كه نم نم بارون از روزايه رفته می گه
وقتی كه قطره ی اشكی از روزايه رفته می گه
وقتی بوی خاكه كوچه شوق كودكی می ياره
وقتی باد سرد پائيز تورو ياد من مياره
به خودم ميگم كه با من چه گذشت؟
چی برام مونده به جز يه سرگذشت؟
ديگه اين شهر غريبه، ديگه اين كوچه ی خلوت
چيزی يادم نمياره جز غم و غربت
نه روزام داره خورشيد، نه شبام داره ستاره
توی عمر تيره دوزها روز و شب فرقی نداره
حالا هر وقت كه ميبينم رفته هر چی كه عزيزه
وقتی حتی خاطراتم ديگه از من می گريزه
به خودم می گم كه با من چه گذشت؟
چی برام مونده به جز يه سر گذشت؟
روزی که از مادر متولد شدم ندايی در گوشم طنين افکن شد پرسيدم اين چيست؟ پاسخ دادند: عشق است
در اغاز به خيالم عشق وسيله ای برای بازی من بود ولی اکنون فهميدم که من وسيله ای برای بازی او بوده ام.
اينم اولين هديه من به شما دوستانه خوبم
يه دشته سر سبز يه رود پر اب
يه سد محکم داشتيم تو سيلاب
ما از خوشی ها دلامون ازرد
سد و شکستيم دنيارو اب برد
حالا از اون در و دشت هيچی نمونده باقی
انگار از اين ميخونه صد ساله رفته ساقی
حالا غم ما قد درياست
جايی که بايد دل به دريا زد همن جاست
نه کار اين هاست نه کار اوناست
از اين و اون نيست از ماست که بر ماست

