سلام به همه دوستای عزیز ومهربونم
یه شبه سرد زمستونه، تنها وخسته برگشت خونه همه حرفارو باز داره مرور میکنه، حرفایی که دلشو له کرد، قلبشو شکست، حرفایی که باورش نمی شد از دهن کسی بشنوه که یه روزی همه زندگیش بود، ناخودآگاه فریادی کشید که همه خونه لرزید، با اون حالش رفت تو آشپزخونه شیشه مشروبشو آورد با دو تا لیوان، جفت لیوانارو پر کرد، لیوان خودشو خورد یهو چشمش افتاد به اون یکی لیوان که دست نخورده مونده، آروم زیر لبی به خودش گفت: هه یادت رفته دیگه تنهایی، اون یکی لیوانم خودش خورد، بازم یاد چند ساعت قبل افتاد یاد حرفایی که شنیده بود: (ببین ما دیگه نمی تونیم ادامه بدیم)... باز زیر لب گفت : بعد 4 سال حالا یادت افتاد نمی تونیم.....
یه لیوان دیگه پر کرد و سریع خورد کم کم داشت داغ می شد سووییچ ماشین رو برداشت شیشه م ش ر و ب هم تو اون یکی دستش بود، رفت پایین سوار ماشین شد قبل از اینکه استارت بزنه شیشه رو گذاشت جلو دهنش همینطوری سر کشید دیگه همه بدنش داغ داغ بود به ماشین استارت زد و راه افتاد....
ضبط رو روشن کرد ابی می خوند.. کی اشکاتو پاک می کنه شبا که غصه داری...... بی اختیار باز شیشه رو سر کشید... دیگه همه جا رو تار می دید.... تصمیم گرفت بره جاده، جایی که همه خاطراتش اونجا بود، نمی تونست درست ببینه همه چی تار بود سر گیجه هم بهش اضافه شده بود.... با صدای بلند داشت با آهنگ می خوند... دست رو موهات کی می کشه وقتی منو نداری... بازم اون حرفای تلخو یادش افتاد ناخودآگاه یه قطره اشک از گوشه چشمش سر خورد...
همه شیشه رو خورده بود... همینطوری هم داشت به سرعتش اضافه می کرد...
ضبط هم داشت با صدای بلند می خوند... رسید به آهنگی که تمومه خاطره هاشو مثله یه فیلم جلو چشمش آورد ... دیگه اون قطره اشک به سیل گریه تبدیل شده بود...
با صدای بلند فریاد می زد... وقتی دلگیری و تنها غربت تمومه دنیا از دریچه ی قشنگه چشم روشنت می باره...
صدای جیغ ترمز...یه صدای مهیب ... آزیر آمبولانس... پارچه سفید.. همه چی تموم...
سلام
نوشتن خیلی خوبه و ننوشتن سخت....

عزیزترینم همیشه به یاد داشته باش که عزیزترین خواهی ماند...
چون شبهایه سیاه و غم گرفته رو روشنی دادی...
تو بودی که هیج وقت شعار دوست داشتن سر ندادی...
شبهایه تنهایی که غم و ناامیدی موج می زد وجود تو نوری بود برای رهایی...
پر کردن آن همه تنهایی, پاک کردن آن همه غبار غم همه کار تو بود...
آرامش حضور تو حس مقدسیست که قابل وصف نیست...
پس می توانم بگویم عزیزترینم دوستت دارم....
![]()
تقدیم به اونکه همیشه, حتی بدترین روزها و شبها امید آخر بود و عزیزترین شد..
سلام
سلام به همه دوستای عزیزم سلام به همه باوفاها سلام به همه اون کسایی که تو این همه مدت با اینکه نمی نوشتم بازم میومدن به وبلاگ و واسم نظر می دادن... همین چیزا باعث شد که دیگه نتونم ننویسم و بازم بیام... البته خوشحالم که بازم می تونم بنویسم... اینکه چرا ننوشتم و چرا یهو رفتم بهتره چیزی ازش نگم.....

تولد وبلاگم نزدیکه و داره یواش یواش میره تو شش سال... شش سال باهاش زندگی کردم ... شاید خیلی وقتا نمی نوشتم شاید کم می نوشتم... شش سال از شادیا از غصه ها از دلتنگی ها و .... از همه چی گفتم... امیدوارم با وجود دوستایه عزیز و خوبی مثله شما سالهایه سال بازم بنویسم......

بازم یه شبه دیگه شد مثله همه اون سالها می خوام از خودم بنویسم از حرفایه دل بگم... می خوام بگم امشب دلم هوایه جاده رو داره... دوست دارم برم جاده بارون بباره منم آهنگایه ابی رو بزارم و زیره لب همشونو بخونم ... یه گوشه یه آتیش روشن کنم بشینم کنارش بهش نگاه کنم... مثله همون شبا...


آخر این پست هم می خوام از همه دوستانی که تو این چند وقت میومدن به وبلاگ سر می زدن تشکر کنم....
سلام
می خوام برم یه جایه دور... یه جایه سوت و کور... یه جایی دور از اینجا... یه جایی که هیچکی نیست... هیچ صدایی نیست.... دارم میرم دور می شم از این هیاهو.... دور می شم از این سکوت گوشخراشه دلتنگیها... دور می شم از کوچه پس کوچه های دلشکستن... دور میشم از همه خاطرات قشنگ که خیلی چیزا رو یادم میاره... دور می شم از همه تنهاییها.. از همه تنهاییایی که تنها همدمم شدن... دارم میرم یه جایی که هیچ چیزش منو یاد قدیما نندازه.... یه جایی که فقط خودم باشم و خودم.... دور می شم از کوچه های غمگین خاکستری که هواش همیشه ابریه... همیشه بارونیه... دارم میرم... دارم میرم......

این شاید آخرین پستم باشه می خوام تویه آخرین پستم از بچه هایی که هیچوقت تنهام نذاشتنو همیشه نوشته هامو که شاید اصلا زیبا یا شاد هم نبود خوندن تشکر کنم....

سلام
دوباره من, دوباره غم, دوباره تنهاییام همدمم شدن بازم یه شبه دیگه.... هنوز دارم می نویسم از اشکهای یخی... اشکهای یخی که هیچکی ندیدشون, غمهایی که همیشه زندونن, زندون تو تنهایی دل, زندون تو سکوت پرصدای تنهاییام که هیچکی نشنید....

یاد قدیما افتادم, یاد اون روزا, روزایی که هیچوقت بر نمیگردن روزایی که همشون زیبا بودن حتی غماشونوم قشنگ بود, نه مثله این روزا که بهترین روزاشون هم دلتنگی دارن....

بازم منم, بازم وبلاگ پیرم که این روزا همدمم شده... روزایی خاکستری, روزایی پر از هوای ابری...
روزایی که میرن و تنهام میذارن توی تنهاییام فقط من می مونم و من......

خستم از این روزا, از این تکرار,از این همه دلتنگیها, از این همه تنهاییها...

دلم تنگ شده برای خنده ها, دلم تنگ شده برای اشک شوق, دلم تنگ شده برای فریاد زدنها, دلم تنگ شده برای از عشق گفتنها, دلم تنگ شده برای قدیما, دلم تنگ شده برای اشکهای یخی, آه ای خدا دلم تنگه....
آخر این پستم بازم یه تیکه از آهنگ ابی می نویسم...
شب رفتن تو را دیدم ولی انگار در کابوس
فقط تصویری از تو بود تو را نشناختم افسوس
کسی هرگز به فکر ما نبود و نیست ای همدرد
برای مرگ این قصه کسی گریه نخواهد کرد
سلام
تشکر از همه عزیزانی که نوشته هامو خوندنو ........
دلم واسه صدای بارون تنگ شده, دلم تنگ شده واسه قطره های پشت شیشه,
کاش می شد دیگه غمای دلم تموم می شد,
کاش می شد دیگه تاریکیه دلم تموم شه,
کاش می شد دیگه تنهاییم تموم می شد,
کاش می شد دیگه همیشه بی غم باشم,
کاش می شد دیگه دلم نمی گرفت,
کاش میشد کاش می شد ای خدا کاش می شد....
آره راست می گن کوهها با همند و تنهایند همچون ما با همانه تنهایان. (شاملو)
آخر این پستم هم یه قسمت از آهنگ سفر ابی:
در آن سوی پل پیوند تویی با خنجری در مشت
در این سو مانده پا در گل منم باخنجری در پشت
توای با دشمن من دوست, صداقت را سپر کردی
چه آسان گم شدی در خود چه درد آور سفر کردی
